تبليغاتX
الف لام میم


الف لام میم

 

پسر: پدر چه مینویسی؟

 

 پدر: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. ميخواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيزخاصي در آن نديدو گفت:
-اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام !
پدرگفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر بهدستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :
صفت اول:
مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگزنبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست،خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم:
بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشيو از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکشتيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان کهبايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
صفت سوم:
مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاککردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست،در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
صفت چهارم:
چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست،زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمين صفت مداد:
هميشه اثري ازخود به جا مي گذارد. پس بدان هر کاری که در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعيکن نسبت به هر کار ، هشيار باشي وبداني چه مي کني.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 11:20 توسط اوینار| |

 

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر علي شریعتی

 

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 15:1 توسط اوینار| |

به نام حق تعالي

بزرگ يكي از دهكده هاي کوچک كشورمان پيرزني دانا بود كه اموراتش را از پخت نان و فروش ان مي گذراند او خود را مادر همهي افراد دهكدهي خويش مي دانست و از اين رو به انها محبت مي كرد بي بي گل معتقد بود مگر چند بهار و خزان مهمان زمين است؟ چه تضميني وجود دارد كه كسي كه امروز صبح به تو سلام كرد تا غروب از تو براي هميشه خداحافظي نكند؟ بي بي گل همچون سنگ صبور درد و رنج همه ي مردم را به دوش مي كشيد و تا انجايي كه مي توانست نمي گداشت ارزويي بر دلي سنگيني كند از اين رو هميشه از خودش مي گدشت تا ديگران به خواسته هايشان برسند... او روزي سه نوبت كنار تنور در حياطي قديمي مي نشست و بهترين نان محلي را براي اهالي مي پخت ، او تنها نانواي دهكده بود! بي بي گل قرص هاي نان را به قيمت ناچيز مي فروخت در حالب كه خود خورده نان ها را مي خورد! درامد ناچيزش را براي بچه هاي يتيم دهكده دفتر و مداد مي خريد تا انها بتوانند باسواد شوند، ارزويي كه بي بي گل ان را با خود به گور برد.پسری یتیم از این روستا جایزه ی چند میلیوم دلاری بهترین نویسنده کوجک یونسکو رااز ان خود کرد.

 

پسر ده ساله  يتيم هستم از روستاي.....ايران وقتي شش ساله بودم به دنبال پروانه ها مي دويدم انها را مي گرفتم و به ديوار مي كوفتم خيلي بازيگوش بودم. ان روز ها نمي دانستم اگر من اشك پروانه ها را نمي بينم دليل ان نيست كه انها نمي گريند ! اگر اه و ناله ي پروانه ها را نمي شنوم دليل ان نيست كه اه نمي كشند تقدير مرا همچون پروانه ها بر دايوار زندگي اويخت و اشك و اه مرا فقط بي بي گل مي ديد . وقتي الفباي فارسي را ياد گرفتم فرياد براوردم من بابايي ندارم اما مي توانم بنويسم بابا نان داد!در حالي كه فقط بي بي گل بود كه در ان روز هاي تلخ و سراسر رنج به من نان مي داد. او به من ياد داد كه ار هفت سالگي بتوانم مثل يك بابا فكر كنم ، مثل يك بابا رفتار كنم  و بتوانم از ( خود ) بيشتر از ديگران انتظار داشته باشم ! شاهين از ان رو قدرتمندترين پرنده است  كه به خود و بلند پروازي خود ايمان دارد ، بي بي گل به من مي گفت پر پرولز تو ارزو هاي توست و موفقيت تو اميدي است كه براي رسيدن به ان ارزو ها داري ! او به من اموخت ارزش انسان ا به داشته هايش نيست بلكه به ان چيزي است كه كه ارزوي به دست اوردنش را دارد!

و ادمي براي رسيدن به سرزمين ارزوهايش بايد شهامت ترك ساحل ارام اكنون را داشته باشد! من الفباي فارسي را از معلم خود اموختم اما الفباي زندگي را از بي بي گل ياد گرفتم ، او كنار تنور مي نشست دود را تحمل مي كرد ، سوختن را تحمل مي كرد اما همواره مپل يك بابا به همه نان مي داد ! سال ها روي تنور خمير و نان پخت بالاخره كنار همان تنور معصومانه حان باخت. دهكده ي دورافتاده و كوچك من گوشه اي ار دهكده ي جهاني است . من خوشحالم از اينكه الگوي مردمان اين دهكدهي كوچك ، پيرزني بود كه به همه ي بچه ها با عمل خويش درس هايي بزرگ اموخت. بابا بودن يعني الگو بودن،يعني ارزو هايي بزرگ داشتن . انسانها را از روي ارزوهايشان مي شود شناخت ! كمتر كسي است كه اين روز ها ارزوي الگو بودن دارد!

نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت 12:3 توسط اوینار| |


در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا این که فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسوول فروش بهشت گفت:
قیمت جهنم چقدره؟
کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه
مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم.
مرد با خوش حالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:
ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم.
گویند اسم آن کشیش، مارتین لوتر بود.


نوشته شده در دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 14:36 توسط اوینار| |

مرا کسی نساخت

خدا ساخت ؛

نه آنچنان که « کسی می خواست» .

که من کسی نداشتم ,

کسم خدا بود ،

کس بی کسان ،

او بود که مرا ساخت ,

آنچنان که خودش ساخت ،

نه از من پرسید و نه از آن من دیگرم .

من یک گل بی صاحب بودم

مرا از روح خود در آن  دمید و بر روی خاک و در زیر افتاب تنها رهایم کرد .

مرا به خودم واگذاشت

عاق آسمان! کسی هم مرا دوست نداشت ؛ به فکرم نبود ، وقتی داشتند مرا می افریدند ، می سرشتند ، کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد ؛ وقتی داشتم روح می پذیرفتم ، شکل می گرفتم ، قد می کشیدم ، چشم هایم رنگ می خورد ، چهره ام طرح می شد ، بی نی ام نجابت می گرفت فرشته ی ظریف و  شوخ و مهربان و چابک پنجه ای ، با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش ، آن را صاف و صوف نمی کرد …

وقتی می خواستند کار دل را درسینه ام آغاز کنند آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه ی دل های خوب بهترین را برگزیند ؛

***

این فرشته ها که احساس ندارند ، شعور ندارند ، این حرفها سرشان نمی شود ، فرشته عشق نداند که چیست ؟ این ها یک مشت عمله اند ، یک عده کارمندان جزء یا کل دولتند باید زود به هم بگردند و سرش را هر جور شده بهم بیارند و فوری بروند سر کار دیگری ! کنتراتی کار می کنند، تقلبی کار می کنند ، سر عمله شان شیطان است …

بهترین فرشته ها همین شیطان بود ؛ مرد و مردانه ایستاد و گفت : نه سجده نمی کنم . تو را سجده می کنم اما این آدمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای ، این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و بهشت و عظمت و بزرگواری و آخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کس را فراموش می کند سجده نمی کنم ، این چرند بد چشم شکم چران پول دوست کاسبکار پست را سجده کنم ؟ نمی بینی اینها چه می کنند ؟ زمین و زمان را به چه کثافتی کشانده اند ؟ مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و دردمنشانه می کشند تنها به علت آنکه« می توانند »

نه ، تنها به علت انکه «شخصیت بزرگ و روح بلند و انسان پرشکوه» تحملش برای «اشخاص حقیر و ارواح زبون آدمک های خوار و ذلیل » شکنجه اور است …

آری من از نورم ؛ ذاتم  آتش پاک و زلال و بی دود است ، من این لجن های مجسم پلید پست را سجده کنم…؟

الان اگر خدا و شیطان بیایند و نگاهی به این بچه ها ی قابیل بیندازند ، شیطان سرش را بالا نمی گیرد و سینه اش را جلو نمی دهد ؟ آن رجز و تبارک الله احسن الخالقین برای همین ها بود! یا برای قربانیان بی دفاع اینها؟

***

آری من از آغاز می دانستم چه خبر است . وقتی خداوند خدا آشکار کرد که :«بر آنم تا برای خویش جانشینی در زمین بسازم بر گونه ی خویش» پشتم لرزید! از ترس و ادب حرفی نزدم اما خدا خدا می کردم که فرشتگان  که رویشان با خدا باز تر است چیزی بگویند ، همه می دانستیم چه خواهد شد.

« با الها باز می خواهی موجودی در زمین بیافرینی که دنیا را به گند زند و به خون کشد؟»

و خداوند خدا با طنینی استوار و بی تردیدی فرمود : « من می دانم رازی که شما نمی دانید» و ناچار در انتظار فاجعه همه خاموش ماندند!

خداوند خدا ذرات را فرا می خواند ، ناگهان همه ی ذرات به هیجان آمدند ، خروش بر داشتند ، هنوز شب بود ، پایان نخستین شب ، ذرات پراکنده به صدای دعوت فرشتگان بهم برامدند و گرد هم آمدند و در یک چشم به هم زدن صف اندر صف زانو به زانوی هم ، پشت در پشت یکدیگر نشستند . مجلسی بود ! چه چشمی را یارای دیدن آنست؟!

سکوت بود و سکوت ، تپیدن بود و تپیدن ، انتظار بود و انتظار!

و شب بود ، پایان نخستین شب.

که ناگهان روبرو  ، بر لبان افق ، لبخندی شکفت ، نور! چشمه ای از نور سر باز کرد

ناگهان صدای لرزه مانندی که عدم را به رعشه افکند از جایگاه نور بر خاست :

«من پروردگار شما ؛ خداوندگار شما نیستم»؟

ذرات یک صدا :- چرا؟! چرا؟!

ناگهان لوح سبز در دست چپ حداوند ظاهر شد و بی درنگ لوح زرین در دست راستش ، با نگاه های شگفتش که همچون نهری از نور در جان ذرات جاری می شد به این صف های خاموش و منتظری که تا بی نهایت دامن می کشید نگریست . سکوت و انتظار  چنین سنگین و رام بود که گویی بر سر هر ذره ای پرنده ای نشسته است.

خداوند خدا به نوشتن اغاز کزد . در هر ذره ای می نگریست و سپس بر لوح سبز چیزی می نوشت ، نوبت من شد ، چقدر ارزو کردم که نباشم ، بگریزم ، اما نشد . دست قضا مرا بیدینجا کشانده بود ، زنجیر قدر مرا به این نقطه بسته بود . ناگهان تمام هستی ام گرم و روشن شد.

چهره اش چهره ی پدر مهربانی بود که بر شیطنت فرزند  سرکش اما دوست داشتنیش پوشیده می خندد و پنهانی کیف می کند . با همین سیما و لبخند چشمش را بر اوح سبز دوخت و بنوشتن آغاز کزد . …

آنگاه خداوند خدا ، با قلم زرینش نام ها را همه به من تعلیم کرد . احساس کردم که گنجینه ی همه ی کائنات شده ام .

آنگاه خداوند خدا سکوت کرد . ذرات همه بسر کشیدند . وجود و عدم هراسان کنار هم ایستاده منتظرند .

ناگاه خداوند خدا دست های بزرگ و زیبایش را ، دست هایی را که معجزه ی خلقت و حیات از آن دو سر زده اند در سینه ی فضا پیش آورد . دو کف دست را در کنار هم گرفت .در یک لحظه ی مرموزی که ندانستم چگونه گذشت ، کوهی از آتش ؛ آتشی دیوانه و گدازان و بی قرار ، در کف دستهای وی پدید آمد . سرش در سینه ی اسمان از چشم ها می افتاد ، رنگش همچون قبل خورشید بود . زیبایی هراس انگیزی داشت ، عظمت وحشیانه ای …

ناگهان ندای خداوند خدا هستی را در سکوت فرو برد . ندا آن را بر کوهها و صحراها و دریاها عرضه می کرد . هیچ یک را از وحشت یارای پاسخی نبود . قامت بلند قله ها همچون فانوس به روی خود تا خورد ، دشت های پهناور دامن فرا چیدند ؛ دریاها پا به فرار نهادند ، همه از برداشتنش سر باز زدند ، من برداشتم ، ما بر داشتیم!

خداوند خدا در شگفت شد ، پیش رفتم و در برابر چشمان وحشت زده ی ملکوت آن کوه غضبناک آتش را از دست خداوند گرفتم و خداوند خدا در حالیکه بر چهره اش گل سرخ شادی می شکفت و شهد محبت از لبخند زیبای لبانش می ریخت گفت:

آه! که چه سخت ستمکار نادانی!

هبوط

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 12:57 توسط اوینار| |

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله

 

 

1.      در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

2.       در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

3.       در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

4.       در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

5.       در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

6.       در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.

7.       در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می‌دهند.

8.       در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.

9.       در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

10.  در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

11.  در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

12.  در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

13.  در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.

14.  در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

15.  در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 22:48 توسط اوینار| |

نگین جان خوش اومدی!!!!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 23:53 توسط اوینار| |

به نام حق

گابريل گارسيا ماركز

 

” سيزده خط براي زندگي“

 

 

یک:    دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا ميكنم. 

دو:هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود  


سه : اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد. 

 

چهار :  دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

 

پنج  : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد

 

.

شش : هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

 

 

هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

 

هشت :  هرگز وقتت را  با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

 

نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي‌تواني شكر گزار باشي.

 

ده : به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

 

یازده :  هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.

 

دوازده : خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي‌شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

 

سیزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري.

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 20:24 توسط اوینار| |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک -که می خندد به ناز -

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من، گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت، از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

 

از : فریدون مشیری

نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 14:37 توسط اوینار| |

 

يافتم! يافتم!  آن نكته كه مي خواستمش 

با شكوفايي خورشيد و  

گل افشاني لبخند تو، آراستمش 

تار و پودش را از خوبي و مهر 

خوش تر از تافته ي ياس و سحر بافته ام 

 دوستت دارم را  

من دلاويزترين شعر جهان يافته ام! 

 

اين گل سرخ من است! 

دامني پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق 

كه بري خانه ي دشمن، 

كه فشاني بر دوست، 

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست! 

 

تو هم اي خوب من! اين نكته به تكرار بگو! 

اين دلاويزترين شعر جهان را، همه وقت، 

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو! 

 دوستم داري را از من بسيار بپرس،

دوستت دارم را با من بسيار بگو!

 فریدون مشیری

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 14:30 توسط اوینار| |

داستان پری

 

 

45 سال داشت و سال ها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد. ظاهرش خیلی بد نبود، معمولی بود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد.

یکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشم های گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذی پاک می کرد. این اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخری ها اتفاق عجیب غریبی افتاد. صبح ها آقایی پری را می رساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگار های درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس می کردم پری روی زمین راه نمی رود . . .

با این که بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش این طرف و آن طرف می رفت، سر میز دوستانش می ایستاد و اغلب این جمله را می شنیدم؛ « وا قربونت برم، قابل نداشت »، یا « نه نگو توروخدا، اصلاً ». چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامی داشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران می گذاشت. این روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سایه ملایم آبی روی پلک هایش می زد که او را بیشتر شبیه دخترهای افغان می کرد.

ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشید. سر ساعت دو که می شد آقا بهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را می گرفت. همه انگار در این شادی رابطه با آن ها شریکند.

منشی شرکت می گفت؛ « بفرمایین. بنشینین. پری الان میاد، اتاق آقای رییسه ». و آقا بهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی می نشست و به کسی نگاه نمی کرد. چشم می دوخت به زمین تا پری بیاید. وقتی پری از اتاق رییس می آمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصف ناپذیر می گفت؛ « خوبی الان میام ».

می رفت و کیفش را برمی داشت و با آقا بهروز از در می زدند بیرون. این حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا این که بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان می آمد. قرار شد در یک شب دل انگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود. همه بچه های شرکت دعوت شدند، حتی رییس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند. بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پری دائم با دخترهای شرکت حرف می زد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، میهمان ها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دم بخت تجربه کرده اند. حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب. همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند تا این اطمینان را پیدا کنند که اگر پری با این بر و رو می تواند شوهری به این « شاخی » پیدا کند، پس جای امیدواری برای بقیه بسیار بیشتر است.

آقا بهروز هم طبق روال سابق صبح ها پری را می آورد می رساند و عصرها او را می برد ولی دیالوگ ها کمی عوض شده بود و هر کس آقا بهروز را می دید بالاخره تکه یی بهش می انداخت؛ درباره داماد بودنش و از این حرف های بی نمک که به تازه دامادها می زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعه مرداد 78 آن ها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول هایشان را روی هم بگذارند و یک خانه نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایران ایر به ترکیه و از آن جا به استرالیا رفت و همه ما را بهت زده کرد.

روز شنبه نمی دانستیم چطور سر کار برویم و چه جوری توی چشم های پری نگاه کنیم. حتی می ترسیدیم بهش زنگ بزنیم. آقای رئیس به منشی گفت؛ « قطعاً پری مدتی نمیاد، کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه » اما پری صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه یی شیرینی. ته چشم هایش پر از اشک بود. شیرینی را به همه حتی به آقای رییس تعارف کرد.

منشی که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در میان بهت و ناباوری همه ما گفت؛ « مگه برگشته؟»

پری گفت؛ « نه سرم کلاه گذاشت ولی مهم نیست. این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود. »

قطره اشک کوچکی از گوشه چشم هایش پایین ریخت.

ما فهمیدیم راست می گوید. مهم نیست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم این بود که ما ماه ها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال می کردیم. احمد غلامی - روزنامه اعتماد

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:10 توسط اوینار| |

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا
آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید :
” آی آدم ها .. “

و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رساتر
از میان آبهای دور یا نزدیک
باز در گوش این نداها
” آی آدم ها… “

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 23:17 توسط اوینار| |

آب دهن بچه

عاشق شدن                                                                                                     To fall in love

 
 To laugh until it hurts your stomach .

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
 

 To find mails by the thousands when you return from a  vacation.

 بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی  هزار تا نامه داری
 

 To go for a vacation to some pretty place.

 برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
 

 To listen to your favorite song in the radio.

 به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


 To go to bed and to listen while it rains outside.

 به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی


To leave the Shower and find that  the towel is warm  

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


 To clear your last exam.

 آخرین امتحانت رو پاس کنی

 
 To receive a call from someone, you don't see a  lot, but you want to.

 کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه


 To find money in a pant that you haven't used  since last year.

 توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی


 To laugh at yourself looking at mirror, making  faces. 

  برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و  بهش بخندی !!!

  
 Calls at midnight that last for hours.

 تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه


 To laugh without a reason.

 بدون دلیل بخندی


 To accidentally hear somebody say something good  about you.

 بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره  از شما تعریف می کنه


 To wake up and realize it is still possible to sleep  for a couple of hours.

 از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه  هم می تونی بخوابی !


 To hear a song that makes you remember a special  person.

 آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما  می یاره


 To be part of a team.

 عضو یک تیم باشی

 
 To watch the sunset from the hill top.

 از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی


 To make new friends.

 دوستای جدید پیدا کنی


 To feel butterflies!  In the stomach every time  that you see that person.

 وقتی "اونو" میبینی دلت هری  بریزه پایین !


 To pass time with  your best friends.

 لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


 To see people that you like, feeling happy.

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی


 See an old friend again and to feel that the things  have not changed.

 یه  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و  ببینید که فرقی نکرده


 To take an evening walk along the beach.

 عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

 
To have somebody tell you that he/she loves you.

 یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره


 To laugh .......laugh. .........and laugh ......  remembering stupid  things done with stupid friends.

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای  احمقانه ای کردند و بخندی  و بخندی و   باز هم بخندی .......


 These are the best moments of life....

 اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

 
 Let us learn to cherish them.

 قدرشون روبدونیم

 
Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed

 زندگی یک  مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک  هدیه است که باید ازش لذت برد

 
  وقتي  زندگي 100 دليل براي گريه كردن  به  تو نشان ميده تو 1000 دليل  براي  خنديدن به اون نشون بده.

(چارلي  چاپلين)

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 19:18 توسط اوینار| |

در روزهايي كه دلمشغولي ما خريد شب عيد و دلمشغولي هاي معمول ايام آخر سال است و براي نو شدن سال لحظه شماري مي كنيم ، خانواده اي در گوشه اي از پايتخت ، شهر من و شما دغدغه گشنگي دارند و سقفي كه بالاي سرشان نيست. نه از لباس نو خبري هست و نه از شيريني و آجيل ، اين خانوده امسال عيد ندارد.
در روزهايي كه دلمشغولي ما خريد شب عيد و دلمشغولي هاي معمول ايام آخر سال است و براي نو شدن سال لحظه شماري مي كنيم ، خانواده اي در گوشه اي از پايتخت ، شهر من و شما دغدغه گشنگي دارند و سقفي كه بالاي سرشان نيست. نه از لباس نو خبري هست و نه از شيريني و آجيل ، اين خانوده امسال عيد ندارد.

به گزارش خبرنگار اجتماعي «فردا» ، اين خانوده در حالي به زندگي خود ادامه مي دهند كه در تأمين اوليه ترين نيازهاي خود نيز ناتوان مانده اند و جبر روزگار آنچنان عرصه را بر آنها تنگ كرده كه عيد را هيچ ، زند گي را نيز از ياد برده اند.

پدر خانواده چندي است به علت تصادف رانندگي توان كار كردن را از دست داده و ظاهري آشفته به خود گرفته است و در نهايت ناتواني در پرداخت اجاره منزل موجب شده تا 2 دختر و 2 پسر اين خانواده همراه والدين خود در گوشه اي از خيابان روزگار را سپري كنند . اخيرا دختر كوچك اين خانوده به علت بيماري به بهزيستي منتقل شده و اداره زندگي اين خانواده تنها با كمك اهالي محل و آن هم به سختي ميسر مي شود.

تنها با لحظاتي معاشرت با اين خانواده مي توان آثار گشنگي و نا اميدي را به سادگي متوجه شد ، بله باورش سخت است كه درست در زير گوشمان خانواده اي در آستانه فرارسيدن عيد دلمشغولي شان فرار از گرسنگي و پيدا كردن سرپناهي باشد.

این خـانواده در خیابان خـاوران روبروی ترمـینال خـاوران انتهای خـیابان میرزاده (8 متری مولا) گوشه اي از دیوار مـدرسه شهید مطهـری پناه گرفته اند و اميد به واجدان من و تو دارند تا قدمي برداريم و سال خود را با احسان به پايان برده و سرمايه اي براي آغاز سال نو فراهم كنيم.



اين قانون هستي است كه هيچ نيكي و احساني بي جواب نمي ماند.

به گزارش «فردا» آقاي جوادي با شماره تلفن 09125083812آماده اطلاع رساني و هماهنگي جهت كمك به اين خانواده نيازمند است.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 18:25 توسط اوینار| |

Image and video hosting by TinyPic

اي مهربانترين مهربانان

 گفتم : خدای من ، دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم

را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم ،

آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی که درتمام

 لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام

که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش

 می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از

 آنکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر

 زنگارهای روحت ریختم تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ،

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر ازهرچه

هست از این راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم

 کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ،

 می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ، چاره ای نبود جز نزول

درد. که تنها اینگونه شد که صدایم کردی.

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر

خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی

 دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرارنمی کنی

و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .

گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت ...

منبع:وبلاگ  http://am2222.blogfa.com/

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 13:4 توسط اوینار| |

فریاد های سوخته

من با کدام دل به تماشا نشسته ام


آسوده


مرگ آب و هوا و نبات را


مرگ حیات را ؟


من با کدام یارا


در این غبار سنگین


مرگ پرندهها را خاموش مانده ام ؟


در انهدام جنگل


در انقراض دریا


در قتل عام ماهی


من با کدام مایه صبوری


فریاد برنداشته ام
ای!….؟


پیکار خیر و شر


کز بامداد روز نخستین


آغاز گشته بود


در این شب بلند به پایان رسیده است


خیر از زمین به عالم دیگر گریخته ست


وین خون گرم اوست که هر جا که بگذریم


بر خاک ریخته ست


در تنگنای دلهره اینک


خاموش و خشمگین به چه کاریم ؟


فریاد های سوخته مان را


در غربت کدام بیابان


از سینه های خسته برآریم ؟


ای کودک نیامده ! ای آرزوی دور


کی چهره می نمایی؟


ای نور مبهمی که نمی بینمت درست


کی پرده می گشایی ؟


امروز دست گیر که فردا


از دست رفته است


انسان خسته ای که نجاتش به دست تست

فریدون مشیری

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 18:32 توسط اوینار| |

Image and video hosting by TinyPic 

ملاصدرا می گوید :

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید، و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،

و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...

پــدر می‌شود یتیمان را و مادر.

برادر می‌شود محتاجان برادری را. 

همسر می‌شود بی همسر ماندگان را.

طفل می‌شود عقیمان را.

امید می‌شود ناامیدان را.  

راه می‌شود گم‌گشتگان را.

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را.

شمشیر می‌شود رزمندگان را.

عصا می‌شود پیران را.

عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را.

به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند و  بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"

مگر از زندگی چه می‌خواهید،

که در خدایی خدا یافت نمی‌شود، که به شیطان پناه می‌برید؟

که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟

که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟

قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید.

زیرا که عشق چون عقاب است.. بالا می‌پرد و دور...

  بی اعتنا به حقیران ِ در روح.

کینه چون لاشخور و کرکس است.

  کوتاه می‌پرد و سنگین. جز مردار به هیچ چیز نمی‌اندیشد.

بـرای عاشق، ناب ترین، شور است و زندگی و نشاط.

برای لاشخور،خوبترین،جسدی ست متلاشی ...

نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 20:47 توسط اوینار| |

دست هامان نرسیده است به هم.... 

.....

از دل و دیده ،گرامی تر هم آیا هست؟

-دست،

آری،زدل و دیده گرامی تر:

دست!

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،

بی گمان دست گران قدر تر است.

هر چه حاصل کنی از دنیا ، دستاوردست!

هر چه اسباب جهان باشد،در روی زمین

دست دارد همه را زیر نگین

سلطنت را که شنیده است چنین؟!

شرف دست همان بس که نوشتن با اوست!

خوشترین مایه ی دل بستگی من با اوست.

در فرو بسته ترین دشواری،

در گرانبار ترين نوميدي،

بارها بر سر خود بانگ زدم:

هيچت ار نيست مخور خون جگر،

دست كه هست!

بيستون را ياد آر ، دست هایت را بسیار به کار

کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار!

وه چه نیروی شگفت انگیزی است

دست هایی که به هم پیوسته است!

به یقین هر که به هر جای در آید از پای

دست هایش بسته است!

دست در دست کسی،

یعنی: پیوند دو جان!

دست در دست کسی ،

یعنی :پیمان دو عشق!

دست در دست کسی داری اگر،

داني ، دست

چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست!

لحظه ای چند که از دست طبیب، گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد

نوشداری شفابخش تر از داروی اوست!

چون به رقص آیی وسر مست بر افشانی دست

پرچم شادی شوق است که برافراشته ای !

لشکر غم خورد از دست تو شکست!

                      دست ، گنجينه ي مهر و هنر است:

                              خواه بر پرده ساز

                              خواه در گردن دوست،

                               خواه بر چهره ي نقاش،

                                 خواه بر دنده ي چرخ،

                                   خواه بر دسته ي داس،

                                      خواه بر پاي نابينايي،

                                         خواه در ساختن فردایی!!

         آنچه آتش به دلم می زند اینک هر دم ، سرنوشت بشر است،

         داده با تلخي غم هاي دگر  دست به هم!

         بار اين درد و دريغ است كه ما

          تير هامان به هدف نيك رسيده ست، ولي

         دست هامان نرسيده است به هم !

                                              دست من اما خاليست................

                                                        فریدون مشیری

نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 12:52 توسط اوینار| |

 

ای ستاره ها که از جهان دور

چشمتان به چشم بی فروغ ماست

نامی از زمین و از بشر شنیده اید

درمیان آبی زلال آسمان

موج دود و خون و آتشی ندیده اید

این غبار محنتی که در دل فضاست

این دیار وحشتی که در فضا رهاست

این سرای ظلمتی که آشیان ماست

در پی تباهی شناست

گوشتان اگر به ناله من آشناست

از سفینه ای که می رود به سوی ماه

از مسافری که میرسد ز گرد را ه

از زمین فتنه گر حذر کنید

پای این بشر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سیاست

ای ستاره ای که پیش دیده منی

باورت نمیشود که در زمین

هرکجا به هر که میرسی

خنجری میان پشت خود نهفته است

پشت هر شکوفه تبسمی

خار جانگزای حیله ای شکفته است

آنکه با تو میزند صلای مهر

جز ب فکر غارت دل تو نیست

گر چراغ روشنی به راه تست

چشم گرگ جاودان گرسنه ای است

ای ستاره ما سلام مان بهانه است

عشقمان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند

حق زبان تازیانه است

وانکه با تو صادقانه درد دل کند

های های گریه شبانه است

ای ستاره باورت نمی شود

درمیان باغ بی ترانه زمین

ساقه های سبز آشتی شکسته است

لاله های سرخ دوستی فسرده است

غنچه های نورس امید

لب به خنده وانکرده مرده است

پرچم بلند سرو راستی

سر به خاک غم سپرده است

ای ستاره باورت نمیشود

ابرهای روشنی که چون حریر

بستر عروس ماه بود

پنبه های داغ های کهنه است

ای ستاره ای ستاره غریب

از بشر مگوی و از زمین مپرس

زیر نعره گلوله های آتشین

از صفای گونه های آتشین مپرس

زیر سیلی شکنجه های دردناک

از زوال چهره های نازنین مپرس

پیش چشم کودکان بی پناه

از نگاه مادران شرمگین مپرس

در جهنمی که از جهان جداست

در جهنمی که پیش دیده خداست

از لهیب کوره ها و کوه نعش ها

از غریو زنده ها میان شعله ها

بیش از این مپرس

بیش از این مپرس

ای ستاره ای ستاره غریب

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمیرسد

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد

بگذریم ازین ترانه های درد

بگذریم ازین فسانه های تلخ

بگذر از من ای ستاره شب گذشت

قصه سیاه مردم زمین

بسته راه خواب ناز تو

میگریزد از فغان سرد من

گوش از ترانه بی نیاز تو

ای که دست من به دامنت نمی رسد

اشک من به دامن تو میچکد

با نسیم دلکش سحر

چشم خسته تو بسته میشود

بی تو در حصار این شب سیاه

عقده های گریه شبانه ام

بر گلو شکسته میشود

شب به خیر

 

 فریدون مشیری

نوشته شده در شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 19:43 توسط اوینار| |

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است نازنین
و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

احمد شاملو

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 13:27 توسط اوینار| |


Design By : Night Skin